تبليغاتX
چشمان کاملا پیراسته




















چشمان کاملا پیراسته

ناهار امروز. واسه شام الویه داریم. متین درست کرده

ظاهرا این آخر هفته وضعمون بد نی :)

واقعا گاهی آدم به بن بست میرسه که چی درسته کنه بریزه توی این خندق بلا...


نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 19:7 توسط راستین|


پسره زنگ زده میگه؛ فلانی اگه تهرانی چن تا کتاب نیاز دارم بهت بگم که میری برا خودت کتاب بگیری دمت گرم اینارم واسم بگیر، اومدنی شمال با خودت بیار...

بهش گفتم، نه جانم تهران نیستم و صد البته که اگر تهران هم بودم نمیرفتم. یادش بخیر اون سالایی که نمایشگاه کتاب محل دائمی نمایشگاهها برگزار میشد. چه کیفی میداد خرید و بعدش نشستن رو چمنها و ساندویچ کالباس گاز زدن...الان نمایشگاه رفتن شده عذاب...

بگرد از شهرتون اگه پیدا نکردی، تهران که رفتم از انقلاب واست گیر میارم...

واقعا بعضی ها فک میکنن به همین راحتیه نمایشگاه رفتن و هن و هن از این سالن به اون سالن تو این گرما و بی اکسیژنی، گشتن...


نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 21:1 توسط راستین|

چند روز پیش سری زدم به دانشگاه، بعد از اینکه کارم تموم شد تصمیم گرفتم به روستای نزدیک دانشگاه برم که قبلا گاهی برای قدم زدن میرفتم.

هوا ابری بود و خنک و صدای پرنده ها بسی گوش نواز...

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 16:20 توسط راستین|


زکریای رازی آمد و رفت! انیشتین آمد و رفت! فروید آمد و رفت ! استیو جابز که به نوعی پدر تکنولوژی نوین بود هم آمد و رفتاما هنوز در همسایگی ما مادری اسپند دود می کند ! پدری گوسفند می کشد ! دختری طالع بینی می خواند که شوهرش باید متولد چه ماهی باشد ! پسری پشت ماشینش می نویسد: بیمه قمر بنی هاشم ! هنوز برای ازدواج استخاره می کنند ! هنوز مردی به همسرش به جرمِ کم حجابی!! تهمت فاحشه میزند! توی چاه پول میریزند و نامه پست می کنند ! از کشتن یک بچه ۱۷ ساله ذوق می کنند ! آیا عقب ماندگی زیر پوست مملکت من است؟!!!

فردوسی:

در این خاک زرخیز ایران زمین

نبودند جز مردمی پاک دین

ھمه دینشان مردی و داد بود
وز آن کشور آزاد و آباد بود

چو مھر و وفا بود خود کیششان
گنه بود آزار کس پیششان

ھمه بنده ناب یزدان پاک
ھمه دل پر از مھر این آب و خاک

پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیکو نھاد

بزرگی به مردی و فرھنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود

کجا رفت آن دانش و ھوش ما
چه شد مھر میھن فراموش ما

که انداخت آتش در این بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان

چه کردیم کین گونه گشتیم خوار؟
خرد را فکندیم این سان زکار

نبود این چنین کشور و دین ما
کجا رفت آیین دیرین ما؟

به یزدان که این کشور آباد بود
ھمه جای مردان آزاد بود

در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت

گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بد آنکس که بودی دلیر

نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت

از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت

از آنروز این خانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگانه شد

چو ناکس به ده کدخدایی کند
کشاورز باید گدایی کند

به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجام بد داشتیم

بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگی کردن و زیستن

اگر مایه زندگی بندگی است
دو صد بار مردن به از زندگی است

بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم

برون سر از این بار ننگ آوریم


پ.ن:

ایمیلی که به دستم رسیده بود و به نوعی حرف دل منُ میزد

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 21:20 توسط راستین|

قبلا ها در طول روز قهوه میخوردم، الان سرصب هم بهش اضاف شده!!

چی میکشه این خندق بلا از دست من؟!!

هوا خوبه فعلا ولی نه مثه سال پیش!


نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 7:13 توسط راستین|

چن روزیه که کلا حسابی خوابم می آد! با اینکه شب قبلش به اندازه کافی (واسه من 5 ساعت) خوابیدم! عصر که حسابی خواب یخه* کرده بود، سه لیوان نسکافه خوردم ولی...نه خیر ! حواس سر جاش بر نگشت!

نکنه میخواد زلزله بیاد؟!!  یکی از نشانه های بروز زمین لرزه در بعضی مناطق متصاعد شدن گاز اُزُن در اون حوالی هستش و مقدار زیاد ازن در هوا موجب حس خواب آلودگی و ملنگی میشه!

بیا، شانس نداریم که. تا میخواییم ببینیم دنیا چه خبره، همه چی داره کن فیکون میشه!


پ.ن:

* یخه: یقه

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 22:42 توسط راستین|

 نمیدونم چرا امسال بر خلاف سالهای گذشته شکوفه های یهار نارنج خیلی کمه!!

درختهام فهمیدن داستان تولید ملی چیه؟!

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 22:21 توسط راستین|

دقت کردین یکی از سخت ترین کارهای دنیا اینه کـه بخوای برای یکی دیگه توضیح بدی دقیقاً چــه مــــــــرگـته؟؟


نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 23:17 توسط راستین|

فرا رسیدن سال نو رو خدمت همه سرورانم که در طی سال گذشته بنده رو سرافراز فرمودن و سری به اینجا زدن، تبریک و شادباش عرض میکنم. بهترین هارو براتون خواستارم و امیدوارم امسال، سال برآورده شدن آرزوها باشه.

قربون همگی :)

نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 20:9 توسط راستین|

ما نوادهای خوبی برات نبودیم. شاید همون بهتر که نیستی. چه حالی میشدی اگه وضع فعلی رو میدیدی :(

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 21:1 توسط راستین|

بازم محبت صاحبخونه :)

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 19:51 توسط راستین|

بالاخره قسمت شد این فیلمُ ببینم. بسیار خوب بود. واقعا بیش از انتظاری که داشتم،بود!!

فرهادی کارگردان خیلی زیرکی هست! به خوبی محیط و محدودیتهایی رو که در اون کار میکنه رو میشناسه. هم نگاه و روایت خودش رو از زندگی نقل میکنه و هم مواظبه که این نگاه موجب توقیف فیلمش نشه. صحنه هایی که مربوط به پرسیدن مورد شرعی و قران در دست گرفتن بازیگرها بود، ممیزین و مسئولان وزارت ارشاد رو آچمز کرد و تونست مجوز اکران بگیره.فرهادی در دو میدان مجبور به نشان نبوغ خودش بود یکی عرصه هنرو فن سینما و دیگر تردستی عبور از میان خط قرمزها...

شاید این فیلم رو حاتمی کیا میساخت فیلم خوبی میشد ولی به سرنوشت نون و گلدون یا گزارش یک جشن می انجامید. البته بسیار به صداقت و صراحت حاتمی کیا احترام میذارم. 

به هر تقدیر حتی اگر اسکار هم نمیگرفت من همین قضاوت رو داشتم. فیلم شهر زیبای ایشون هم فوق العاده بود.

توی جدایی نادر از سیمین همه بازیگرها خوب بودن ولی من از بازی ساره بیات بیشتر خوشم اومد.عالی بود.


پ.ن: پرتقال تو سرخ خیلی خوبه حتما بخورین :)

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 19:9 توسط راستین|

:)

The tea man             

                                                                                                          

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 0:27 توسط راستین|


هر قدر اینترنتمون تو شمال مشتیه، اینجا نی قلیونه. تهران از دایال آپ استفاده میکنم. موندم قبلا ها با این وضع چطوری وبگردی میکردم و کلی دانلود!!!

امروز رفتم یه شرکت عمرانی سر زدم کلی سوال داشتم. انقدر بحثمون گرم شد که از ساعت 10 تا 3 بعد از ظهر یعنی 5 ساعت مداوم با مدیر شرکت صحبت کردم از همه چی گفتیم و خندیدیم و مقدمه یه دوستی خوب ریخته شد. خیلی مطلب ازش یاد گرفتم و توصیه های خوبی برام داشت و تا حدی هم از اسرار شرکتش برام گفت در حالیکه پیش از این همدیگرو اصلا نمیشناختیم و فقط پریروز یه تلفن زدم به شرکتشون و علاقمندی خودمو نسبت به نوع فعالیتشون ابراز کردم که در حال حاضر منجر به یک دوستی خوب شد. شخص بسیار محترمی بود یا هست :)

پ.ن

* ایهاالناس قدر این تهیه غذا هارو بدونین. چلوکباب خـــــــــوب(سخت نگیر حالا) میخورین کمتر از قیمت ساندویچ کالباس!! (3تومن کوبیده 3500جوج)

**باید واسه اتاقم بفکر پنجره دو جداره باشم. سر و صدا اذیت میکنه. اما متاسفانه تولیدات وطنی 90 درصد شون، خوب نیستن و با کلی هزینه بازم صدا به داخل میاد. علتش همون موضوع مشهور آب هنده وونه(Hendevoone) هست;-)

(در حین تولید گاز آرگون نمیزنن توش. خرجی هم نداره ها!!)




نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 23:40 توسط راستین|

دیروز اومدم تهران، احساس جالبیه. بعد از 4 ماه خونه اومدن!! جدیدا یه اخلاقی پیدا کردم که دوست دارم تا زمان مقرری که در ذهن دارم از تهران دور باشم. علتش اینه که محیط کاپیتالیستی تهران به شدت وسوسه ام میکنه که برم به سمت مادیات و من جوری ام که توی کار غرق میشم! اما دلم میخواد خیلی چیزهارو هم بلد باشم. این کم کردن از دوز کار و افزودن به دوز مطالعه در من به راحتی اتفاق نمی افته بنابراین دچار بی حوصلگی شدید میشم. بنابراین تصمیم گرفتم دو-سه ماه دیگه هم شمال بمونم. تا یه چیزهایی رو به جایی برسونم. اونجا تمرکزم بیشتره.

اواخر مهر رفتم شمال که هوا تقریبا گرم بود الان که اومدم اواخر بهمنه. توی راه خونه داشتم به چهره شهر و مردم دقت میکردم. ماشالا ماشالا هرسال دریغ از پارسال!! کاملا مشخصه که ملت توی این 4 ماه کلی سرما و سختی کشیدن. واقعا خیلی ها مثه کالبد بی روح شده بودن! سالهای قبل هم من این روال رو داشتم که یه هو چند ماه از تهران دور باشم ولی این دفعه که اومدم این تغییر در میمیک چهره کاملا مشهود بود!! خدا آخر و عاقبتمون رو بخیر کنه.

ولی باز با همه این تفاصیل تهران هر چقدر هم مشکل داشته باشه با وجود تمام نا امنی ها و گرونی ها و گرفتاری ها، تنها جایی هست که میتونم تحملش کنم. حتی با وجود علاقه ای که به زادگاهم تبریز دارم، یکسری مسائل هست که ویژگی شهرستانهاست و در همه جا هم هست متنها شدت و ضعف داره و میره روی اعصاب. خلاصه اینورو میگیری اونطرف در میره! اونورو میگیری اینور در میره!

دلم خیلی واسه ولی نعمتان و شهر و کوچه و خونه و اتاق و حتی تخت خوابم تنگ شده بود :)


پ.ن:

آقا اومدنی چمدون به دست (البته کشون کشون رو چرخش) یه دونه از این افغانی های تاز از راه رسیده دیدم. رسما طالبان! یعنی ریش و پشم و لباس و ظاهر و هر کوفتی که مربوط به این جماعت عتیقه میشه. بی خود نباید ادای انسان دوستی و ضد نژاد پرستی و حرمت و غیره در آورد. یارو مشخص بود که کاملا از اعماق تاریخ پا شده اومده اینجا. در درونم گشتم ببینم حس احترامی میتونم بهش داشته باشم ...؟!!

جونور تازمانیا...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 12:54 توسط راستین|


نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 19:54 توسط راستین|

خوبی امروز اینه که خیلی از پایتخت ندیده ها، قسمت میشه یه سری به تهران بزنن...

نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 19:45 توسط راستین

خانوم فروغ در کامنتشون فرمودن:

انقدر این روزها تنور صحبت کردن در مورد این فیلم داغه که اول اومدم تو این پست برای دیدن جواب کامنتم
میدونی راستین به نظر ادم نباید روحیه ی افراط و تفریط گری داشته باشه!
این روزا نقدهای این فیلم به نظر من یا افراط هست یا تفریط
مردم چون میبینن دولت فرهادی و فیلمش رو تحویل نگرفته دیگه زیادی تو جانب داری از این فیلم افراط میکنن این فیلم بدون شک فیلم خوبیه اما به نظرم فیلم بهتر از این هم بوده
از اون طرف هم مخالفین نمیخوان بپذیرن که به هر حال به یه فیلم بیخودی این همه جایزه تعلق نمیگیره! حالا گیریم اون وری ها به خاطر مقاصد سیاسی به این فیلم جایزه دادن پس سیمرغ های بلورین خودمون رو چرا بهش دادین؟!!!
حکایت این فیلم شده این!
همین امروز داشتم تو یه سایت نقد یکی از مخالفین این فیلم رو میخوندم که گفته بود چون تو این فیلم ایرانی ها رو مردمی دروغ گو جلوه داده و ایران رو سرزمینی نشون داده که نمیشه توش موند و اینده ی خوبی برای بچه ها توش داشت اونا بهش جایزه دادن!بعضی چیزها واقعیته ما ایرانی ها مردم خوبی هستیم اما...


ضمن عرض پوزش در باب تاخیر در نشر کامنتشون، اومدم جواب بدم، دیدم حرف کلی به درازا کشید و از طرفی هم چون مدتها آپ نکرده بودم اینه که با اجازه فروغ جوابُ میذارم اینجا

 

یادمه زمانی که طعم گیلاسکیارستمی توی چند جشنواره جایزه گرفته بود و سر و صدایی بپا کرده بود در رسانه های داخلی اصلا بهش پرداخته نشد. فکر کنم در حد پخش خبر هم بهش توجه نشد. فقط بحثی بود در محافل هنری. منتقدین گیر داده بودن به موضوع داستان و مقوله خودکشی و اینکه چرا از بین این همه موضوع در این کشور سراسر شور و سازندگی !(اشاره به جو دوره رفسنجانی) مقوله افسردگی و خودکشی یک نفر دستمایه فیلم قرار گرفته؟!

امروز پس از گذشت سالها به این نقطه میرسیم که هر کارگردانی اسلوب فکری و روایی خودش رو داره و  به موضوعی میپردازه که شاید برای همه جالب نباشه. این ذات کار هنری هست که بخشی از واقعیت رو در قالب داستان یا پرتره یا فیلم تحت تاثیر از فضای پیرامونی به تصویر میکشه و مطرح میکنه.

در چنین اوضاع و احوالی اصغر فرهادی کمال خوش شانسی رو داشته که هم در داخل مورد توجه قرار گرفته و هم در خارج.

واقعیت موجود این هست که در خارج و دنیای غرب شناختی از فضای داخلی ایران نیست و عمدتا تصوری که از کشورهای خاورمیانه ای هست ایران رو هم شامل میشه. این جشنواره ها تا حدی هم متاثر از جو سیاسی موجود و کلا نگاه اون اجتماع به خارج هست. خیلی از شهروندان غربی به مصر، مراکش، قطر، اردن و امارات سفر میکنن و در بهترین حالت مارو هم در حد چنین کشورهایی میدونن و شاید پایین تر. بالاخره خبر اعدام و پوشش اجباری و تازیانه و... خیلی مسائل به گوش اونها میرسه و انسان اونور آبی با تجربه ملموس خودش از سفر به خاورمیانه و تصاویری که دیده و کنار هم گذاشتن اخباری که از ایران بهش میرسه، تلاش میکنه که تصوری ذهنی از جامعه ایران بسازه که طبیعتا بسیار دور از واقعیت هست.

جالبه که شهروندان همین کشور همسایه ترکیه هم شناختی از جامعه ایران ندارن و بعضی ها که به حج رفتن فکر میکنن خیابانهای تهران هم احتمالا شبیه ریاض خواهد بود و شاید کمی بهتر. میبینی که چقدر ما در این دنیای فعلی مرموز و ناشناخته هستیم. بدون شک در صورت داشتن فضای باز سیاسی و مراودات اقتصادی و گردشگری  و مدیا و رسانه قطعا نگاه عوض خواهد شد. مردم ایران بسیار مطلع و تحصیل کرده هستن ولی متاسفانه نمودی در غرب نداره الا با مهاجرین متخصص.

اما این نقد که فضای ایران طوری هست که نمیشه تحملش کرد و لاجرم باید جلای وطن کرد تا حدی قابل درکه. مخالفین، دیدگاه خودشون رو دارن که مبارکشون باشه چرا که شخص راضی از فضای فعلی میتونه خیلی شادمانه زندگی کنه و لذت مبسوطی هم ببره ولی در مقابل افرادی هم هستن که انتقاد زیادی به موضوعات مختلف از اقتصاد و فضای سیاسی گرفته تا آزادیها و آرامش اجتماعی و ورزش و فرهنگ و نشر کتاب و غیره دارن.وقتی آدم درشهر و بین کسبه و شهروندان قرار میگیره یک نارضایتی ملموسی در حرفهاشون هست. دو غریبه که در مترو و اتوبوس بهم میرسن و مینالن از گرونیها و بیکاری و بدهی ....

اساسا جو ملتهب ایران مربوط به این چند سال نیست و خیلی قدیمیتر تر از این حرفهاست.شما دقت کن به 50 سال اخیر. از دهه 40 به این طرف که یک جورهایی زندگی ما و پدر و مادر هامون متاثر از اون بودن. پر هست از انواع چالشها و فراز و فرودها و جنبش های فکری و چپ غالب و طبیعتا ترس از سیستم و ساواک و رسیدن به نقطه ی بی بازگشت و انقلاب. بعد از اون دوره ملتهب بعد از انقلاب، سهم خواهی گروهای مختلف و تصفیه و حذف بعضی گروها و مجددا مقاومت اونها در برابر این قضایا و ادامه مشی مسلحانه، "بدون اینکه بخوام داوری کنم " همه استرس زا بودن.

به این مسائل اضافه کن موضوع جنگ رو. یادم میاد صورت سرخ و آفتاب سوخته پدرم که یک صبح تا عصر در صف ایستاده بود تا 15 لیتر بنزین بگیره و اهل و عیالش رو به نقطه ای آرومتر برسونه. نونوایی های بی نون. روزها و شبهای بی برق، نایاب شدن لبنیات و گوشت و روغن. کمبود نفت سفید و گازوئیل و شبهای سرد بی بخاری. صف طولانی برنج و بعد از مدتها دست از پا درازتر برگشتن.

روزهای فرار از بمب باران و رفتن به روستاهای دوردست و زندگی چند خانواده در اطاقی کوچک و تاریک و نمدار. نگرانی از بازگشت پدر و رفتنش به مناطق جنگی به عنوان نیروی امدادگر. جای خالی صندلی همکلاسی که در بمباران هفته ی پیش از بین رفته بود.

صدای مزخرف آژیر و بعد از اون غرش ضدهوایی ها و چند انفجار مهیب و شعله هایی که در شبهای سرد زمستانی، شهر رو روشن میکرد و خوشحالی خفت باری که به آدم دست میداد_ خدا رو شکر که این دفعه به خیر گذشت_  کی نوبت ما خواهد شد؟....

صحنه هایی از اجرای حدود در میدانهای اصلی شهر در مورد کسانی که قوانین رو رعایت نکرده بودن  برای منی که کودکی 7 یا 8 ساله بودم در سر راه مدرسه و آن سرمای استخوان سوز تبریز و کسی که از درد به خود میپیچید. بدون اینکه بدانم جرم چیست؟ حد چیست؟ مجازات برای چه است؟ - چهره ای ترسناک از دنیای بزرگترها رو تداعی میکرد.

و اما بحث نایابی دارو و حتی کتابهای ریفرنس دانشگاهی خودش حدیثی مفصلی هست که نپردازم بهتره. اگر افرای تصمیم به جلای وطن میگیرن، مشکل نبود نایت کلاب و موسیقی کارائوکه و ساحل لختی ها نیست بلکه یدک کشیدن تجربیاتی از 5 دهه تاریخ این کشور هست و اونهارو به این باور میرسونه که رفتن تصمیم معقولیه. التهاب همچنان به ناف این کشور و ملت بسته هست و ماندن احتمال نو شدن خاطرات رو بسیار داره. حالا در این اثنا اصغر فرهادی به عنوان یک فیلمساز که از بطن همین مردم میاد خیلی بیشتر به روایتهای مختلف و تجربه های فردی توجه میکنه تا دستمایه ای بشن برای فیلمنامه.

من این فیلم رو ندیدم ولی اگر موضوع عدم اطمینان به آینده و مهاجرت درش مطرح شده، ایشون گناهی مرتکب نشده و فقط نگاهی انداخته به شهروندان طبقه متوسطی که تریبونی برای بیان آرا، ندارن و حتی قدرتی برای حفظ جایگاه. بنابراین به این نتیجه میرسن که وابستگی ها  رو در خود بکشند و به جایی آرامتر و باثبات تر و پر نعمت تر برن.

در مورد فیلم، منظورم این بود که متاسفانه فیلم های ایرانی مشکل کیفیت دارن.  فیلمنامه ضعیف، بازیگری ضعیف، کارگردانی ضعیف، فیلم برداری ضعیف، دیالوگ ها ناپخته و شعاری... داد و بیداد بازیگرها برای اینکه حس خودشون رو القا کنن و غیره... البته این نظر من هست. خیلی ها همین فیلمهارو تحسین میکنن. ولی مواردی که گفتم دلایلی هست که باعث شده از سینمای داخلی دل بکنم و طبیعتا تا الان فیلم فرهادی رو ندیده باشم.

بله به قول شما باید برم ببینم، بعد در باره اش تبادل نظر کنیم.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 17:59 توسط راستین|


سر صبح رفتم نون بگیرم، تنور اول بهم نرسید منتظر شدم تا تنور بعدی...داشتم خیابونو دید میزدم که یهو یه آخ.وندرو دیدم سوار بر پراید هاچ بک صفر رینگ اسپرت، شیشه دودی، بال جلو و عقب، باند و ساب....

ماشالا به این اشتها... 

نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 10:32 توسط راستین|

چند ماه قبل منیره جان لطف کرد و تعدادی عکس از مناظز بدیع مازندران که خودش گرفته بود رو ، برام فرستاد. 

متاسفانه به دلیل کم بود وقت موفق نشده بودم که آپلود کنم. از طرفی دلم میخواست خودش تعیین کنه که کدوم عکسارو بذارم، بالاخره صاحب اثر ایشون هستن و کلی برای گرفتن این عکسا کوهپیمایی و پیاده روی کردن. خلاصه از ما انتظار و از ایشون تحویل نگرفتن! ...باعث شد که خودم دست بکار بشم و یک سری رو بصورت منتخب بذارم در معرض دید. مجددا از لطف منیره جان تشکر میکنم.

لطفا برای دیدن بقیه عکسها به ادامه مطلب مراجعه کنید. با تشکر


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 18:36 توسط راستین|

چیزی نیست... یعنی حاد نیست...فقط ارتباطم با دستمال کاغذی زیاد شده :)

نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 21:5 توسط راستین|

معتقدم جامعه به حدی از بر.هنگی نیاز داره، برای راحت بودن، برای کمتر شدن حساسیت، برای رشد کسب و کار و کاپیتالیسمی که بهتر از کمونیسم مسخ کننده است.

میشه حرکت گلشیفته رو درک کرد. نه نونش کم بود و نه آبش...و نه اینکه گوشه خیابون بزرگ شده بود...

اما... ما خاورمیانه ای ها از اینور بوم افتادیم...

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 1:51 توسط راستین|


مهم نیست چقدر سرده!

مهم نیست دور و بریات پژمرده ن

مهم نیست که عمرت به غروب نرسه

باید شکفت...

نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 22:31 توسط راستین|

آفتاب در اومده، چه آفتابی!!

هوا تمیز و صاف، البته یه نموره سوز داره ولی خوبه...یعنی نیاز به لباس زیاد نیست.

میطلبه که پاشی یه سر بری زنگل یا زریا...

حیف که خودمو بسته م به میز و صندلی!

میرود... چی؟؟

دل...

نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 10:31 توسط راستین


خبر رسیده که در ولایات(آذربایجان مرکزی=تهران و آذربایجانهای خاوری و باختری) برف باریده سنگیـــــــــــــــــن!

اینجا فقط بارون میاد البته از نوع ایفتیضاح :)

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 15:8 توسط راستین|


آخرين مطالب
» جونم املت!
» نمایشگاه
» روستای پشت دانشگاه
» راز عقب ماندگی!!
» صبح
» خوابالو !
» اردیبهشت 91
» هذیون
» نوروز 91
» دکتر جات خالیه...

Design By : Pichak